تبليغاتX
امانت الهي - رفتن به خونمون



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


امانت الهي

محمدصالح عزیزدل مامان و بابا

 به نام خدايي كه هرچه داريم از اوست

ديگه كم كم بايد آماده رفتن به خونمون ميشديم........

واي خداي من چقدر سخت بود قلبم داشت از سينم ميزد بيرون خيلي بهشون عادت كرده بودم

ولي رسم دنياست ديگه هر جا باشي آخر بايدبري.........

خلاصه اينكه بابا اومد سراغمون و ما برگشتيم.ولي چه برگشتني

مامان و بابا بندگان خدا تا يه هفته حالشون خيلي بد بود آخه ۶ ماه محمدصالح رو بزرگ كرده بودند

دايي و زندايي هم خيلي ناراحت بودند

شب اول كه اومديم تهران محمدصالح خيلي بدقلقي ميكرد و كلافه بود بخاطر هواي تهران ۱۰ روز كامل سرفه ميكرد برديمش دكتر خدا رو شكر تب نداشت.

چقدر هفته اول سختم بود ولي خوب گذشت

تازه اونجا فهميدم كه چقدر مامان و بابام زحمتمون كشيدن 

درست ۱۰ روز بعد مامان و بابا اومدن تهران دلشون خيلي براي محمدصالح تنگ شده بود.  

هزارتا بوس براي همشون

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02ساعت20:10توسط ماماني | |