|
براش سوپ خوشمزه درست ميكنم و سبزي اونو هميشه تازه ميريزم خيلي سوپش رو دوست داره اما از قطره آهن كه خداييش خيلي بدمزه است بدش مياد... قربونش برم با زور مي خوره و بقول باباش ما ميشيم جانگولر تا گل پسرمون قطره بخوره الهي كه همه بچه ها سالم و سلامت با ناز پدر و مادر بزرگ بشن.....آمين يا رب العالمين
ديگه كم كم بايد آماده رفتن به خونمون ميشديم........ واي خداي من چقدر سخت بود قلبم داشت از سينم ميزد بيرون ولي رسم دنياست ديگه هر جا باشي آخر بايدبري......... خلاصه اينكه بابا اومد سراغمون و ما برگشتيم.ولي چه برگشتني مامان و بابا بندگان خدا تا يه هفته حالشون خيلي بد بود آخه ۶ ماه محمدصالح رو بزرگ كرده بودند دايي و زندايي هم خيلي ناراحت بودند شب اول كه اومديم تهران محمدصالح خيلي بدقلقي ميكرد و كلافه بود بخاطر هواي تهران ۱۰ روز كامل سرفه ميكرد برديمش دكتر خدا رو شكر تب نداشت. چقدر هفته اول سختم بود ولي خوب گذشت تازه اونجا فهميدم كه چقدر مامان و بابام زحمتمون كشيدن درست ۱۰ روز بعد مامان و بابا اومدن تهران دلشون خيلي براي محمدصالح تنگ شده بود. هزارتا بوس براي همشون
|
About![]()
"بنام خداوند بخشنده مهربان"
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 تیر 1387 Links
هديه خداي مهربون |