تبليغاتX
امانت الهي



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


امانت الهي

محمدصالح عزیزدل مامان و بابا

 به نام خدايي كه وارث آسمانها و زمين است

روزها پشت سر هم طي ميشد و گل پسرم بزرگتر.......

روز واكسنش هم فرا رسيد و رفتيم كلينيك نزديك خونه برات پرونده تشكيل داديم و واكسنتو زديم الهي قربونت برم زف كردي و از حال رفتي.منم سفت بغلت كرده بودم و نازت ميدادم..

۳ نصف شب هم با بي قراريت از خواب پاشدم ديدم با اينكه مرتب بهت استامينوفن دادم

تب شديدي كردي سريع بابا رو از خواب بيدار كردم دست و پاتو چندين دفعه شستيم و بهت قطره داديم خدا رو شكر تا ساعت ۴ تبت اومد پايين و شما راحت خوابيدي.

خدايا شكرت بخاطر همه چيز

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت20:12توسط ماماني | |

به نام خداي كريم و بخشنده 

اومدن مامان و بابا مصادف شد با عاشورا و تاسوعا. 

پارسال این موقع محمدصالح تو شکم مامانش ۳ ماهه بود  ولی ماشاا.. امسال۶ ماهه من خونه بودم و نتونستم بیرون برم چون هم هوا سرد بود هم حالم خوب نبود....

ولی امسال خدا رو شکر لباس زیبای سقا رو که هزاران بار آرزوشو داشتم تنت کردم .وای خدای من چقدر زیبا شدی.....

پارسال بابا برای مراسم عزاداری با دوستش رفته بود بازار بزرگ و این لباس رو برای شما خرید ....وقتی از در اومد و لباس رو به من داد من گفتم از کجا میدونی پسره؟ چرا سربند یا قمر بنی هاشم؟ چرا خانم فاطمه الزهرا براش نخریدی.بابا هم گفت نمی دونم چرا ته دلم میگه پسره.ولی خوب اگه دختر شد سربندشو عوض میکنیم.

خلاصه اینکه امسال شما کلا با این سربند مشکل داشتی لباس رو ۱۰ دقیقه تنت کردم و ازت کلی عکس گرفتم شما هم هی جیغ میکشیدی

 

قربونت برم

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/19ساعت20:10توسط ماماني | |

بنام خدایی که همه مخلوقاتشو خيلي دوست داره حتی اونایی که خدا رو دوست ندارن

پريشب اولين شب يلدايي بود كه محمدصالح عزيزم در كنارم بود.....

خيلي بهمون خوش گذشت كلي عكس و فيلم يادگاري گرفتيم آجيل و انار و هندونه و .... فقط جاي بابا  خيلي خالي بود انشاا.. سال ديگه همه در كنار هم......

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت21:29توسط ماماني | |