تبليغاتX
امانت الهي



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


امانت الهي

محمدصالح عزیزدل مامان و بابا

بنام نور که جهان از وجود او پابرجاست

  

مامانی و فندق خان آقا محمدصالح عزیز تصمیم گرفتیم که مراتب تشکر و قدردانی خودمون رو رسماْ به بابایی مهربون اعلام کنیم.

2uge4p4.gif    2uge4p4.gif   2uge4p4.gif  2uge4p4.gif

پدر جونم ازت خیلی خیلی ممنونم که اینهمه زحمت منو میکشی انشاا.. در آینده برات به نحو احسن جبران کنم.

bliss.gifbliss.gifbliss.gifbliss.gifbliss.gif

همسر مهربانم از تمام زحماتی که برای من و گل پسرمون میکشی سپاسگزارم.

الهی سایه ات همیشه بالای سرما باشه و تنت سلامت .آمین یا رب العالمین 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت7:49توسط ماماني | |

 به نام خدای مطلق بی نیاز

بازهم ترا شکر و سپاس گویم بخاطر نعمتهایی که به ما ارزانی داشتی

Just_Cuz_13.gifمحمدصالح عزیزم دیگه ماشاا.. داری همه چیز رو می فهمیااااااا و از هم تشخیص میدی....Just_Cuz_13.gif

قربون اون ذوق کردنات برم.....

 

بیچاره بابا جرات نمیکنه تو خونه به من نگاه کنه چون خیلی مامان رو دوست داری و میگی مامان فقط مال منهLaie_7.gif

ای شیطون بلا

      

از عروسکات بدت میاد و کمی حسودی میکنی بهشون

وای چه پسر بدی شدی چرا گریه میکنی؟

یه سگ داری که بابا بهش میگه آمیگو......شما خیلی اونو دوست داری و باهاش بازی میکنی

                    

الهی قربونت برم که اینقدر لثه هات می خاره و همش ما رو گاز میگیری.......الان ۲ تا دندون از پایین در آوردی و ۲تا هم از بالا

داخل روروک بازی میکنی و از سینه خیز رفتن خیلی بدت میاد.

البته گاهی اوقات هم جیغ های بنفش میکشیloveshower.gifکه بابا مامان بیان منو از داخل این روروک بیارین بیرون.

چرا منو با بند بستین به مبل...............الان با باسن حرکت میکنی و جلو میری

قند عسلم خیلی سعی میکنی که بایستی وقتی میای کنار ما شروع میکنی گرفتن و بالا کشیدن خودت.........

با هر آهنگ هم خودتو سریع تکون میدی......

صبحها زرده تخم مرغ را با بیسکویت مخلوط میکنیم و بهت میدیم آخه طعم تخم مرغ را دوست نداری البته این کشف بابایی بود.دستش درد نکنه. 

                   

آبمیوه هم آب سیب و پرتغال و هویج و موز را خیلی دوست داری برات می ریزم تو لیوان نی دار شما هم قورت قورت می خوری.

ماشاا.. دفعه اول که نی رو گذاشتم تو دهنت راحت تونستی مک بزنی....

از اواخر ۸ ماهگی دیگه صحبت میکنی به من میگی مم و به بابا میگی بب گاهی اوقات هم لبات رو روی هم فشار میدی میگی بابا

خلاصه اینکه از اول سال موندی پیش بابا

بابای رو گاهی خیلی خسته میکنی راستش دلمون نمیاد با این سن کمت شما رو مهد بزاریم....

دست بابا درد نکنه خدا خیرش بده........ 

                   

تقدیم به گل پسرم

  

+نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25ساعت9:47توسط ماماني | |

                      بنام خداي مهربون و خالق ما ني ني هاي خوشگل و كوچولو 

                                   عيد امسال هم اومد مثل سالهاي گذشته ولي با يه تفاوت خيلي زيبا

            آره........ اومدن محمدصالح به جمع خانوادمون     خداجونم بازم شكرت........ 

مامان و بابا ودائي اومدن پيشمون . بهت عيدي دادن و كلي باهات بازي كردن. ما به خاطر فسقلي نتونستيم امسال جايي بريم.دائي ماني و زن دائي هم ۲ روز آخر از شمال كه برميگشتن اومدن پيشمون.

روز ۱۳ هم رفتيم پارك....اينم عكسش

  عزيزكم تو همچنان عاشق دايي هستي و باهاش ميرقصي .ماست و پرتغال هم خيلي دوست داري فعلا پيش بابا موندي روز اول خيلي بهونه منو ميگرفتي  بطوريكه بابا شب سر درد گرفته بود...ولي روز به روز به بابا عادت ميكنی.... وقتي ميام سركار و زنگ ميزنم خونه و صداي جيغ هاي تو رو میشنوم دلم خيلي برات زف ميره ..الهي قربونت برم شيرين زندگيم.......وقتي برميگردم از سركار حسابي شير مي خوري بعد باهم ميخوابيم بعد از خواب بهت آبميوه ميدم با قطره آهن و سوپ

اميدوارم امسال سال خوبي براي همه مردم باشه......انشاا..

  

+نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت7:46توسط ماماني | |

  بنام خداوند روزی دهنده بی منت

اول اسفند قرارشد یه هفته ای همگی بیایم پیش پدربزرگ و مادربزرگ

 

........وای خدای من چقدر خوشحالم..........ولی گویا این مسافرت نزدیک ۲ هفته طول کشید.......مادر بزرگ برای دایی خونه ای را معامله کردند که بابا خیلی زحمت این معامله رو کشید...دستش درد نکنه.

محمدصالح جون تا خونه مادربزرگ خواب بودی.نزدیک پلیس راه دیگه کلافه و خسته شدی  و حسابی جيغ   و داد راه انداختی   تا اینکه رسیدیم خونه.........چقدر همگی از دیدن تو بعد از ۲ ماه خوشحال شدن و کلی قربون صدقت رفتن..........

درست شب اول بخاطر دندون درآوردن  تا ۲ نصف شب گریه میکردی  تا اینکه بابا رو فرستادم برات قطره استامینوفن خرید بغل هیچکس نمیرفتی فقط تو بغل من بودی ودائم گریه میکردی و میگفتی مم.......همه خیلی برات ناراحت شده بودند بیچاره زندائی  ..........کوپ کرده بود و میگفت اگه بچه اینه بابا ما نخواستیم ........خلاصه قطره رو بهت دادم و بعد از یک ربع خوابت برد.

صبح که از خواب پاشدی دیدیم دندونت مثل دونه برنج روی لثت سفیدی میکنه......

مبارکت باشه عزیزم. انشاا.. بقیه دندونات هم خیلی زود دربیاد........ 

 

 

+نوشته شده در جمعه 1387/12/02ساعت10:58توسط ماماني | |

 به نام خالق ستاره ها و كهكشانها 

محمد صالح جونم توي ۷ ماهگي ديگه ماشاا.. بدون كمك ميشيني ...از خودت صدا هاي جالبي در مياري.شعر مي خوني ....ميزارمت تو كالسكه و با خودم مي برمت تو آشپز خونه تا به كارهام برسم........

ديگه وقتي ميبرمت حموم عكس العمل نشون ميدي و ميگي چرا سرمو مي شوريشبها تا دير وقت بيداري و از اين طرف تخت قل مي خوري مي ري اون طرف..........

جديدا روي دست راست و چپت مي خوابي و من كلي ذوق ميكنم مثل آدم بزرگها

چقدر عاشق کارتون و آهنگهای تلویزیون هستی حسابی گوش میکنی و می خندی

خلاصه اينكه حسابي جيگر شدي. قربونت برم الهی............

تو ۸ ماهگي هم  كم كم منو و بابا رو صدا ميكني...در حال در آوردن ۲ تا دندون خوشگل هستي 

تنوع غذاييت كمي بيشتر شده سوپ و آبميوه رو خیلی دوست داری

greenstars.gif

+نوشته شده در جمعه 1387/11/18ساعت20:51توسط ماماني | |

 به نام خدايي كه وارث آسمانها و زمين است

روزها پشت سر هم طي ميشد و گل پسرم بزرگتر.......

روز واكسنش هم فرا رسيد و رفتيم كلينيك نزديك خونه برات پرونده تشكيل داديم و واكسنتو زديم الهي قربونت برم زف كردي و از حال رفتي.منم سفت بغلت كرده بودم و نازت ميدادم.......

 

۳ نصف شب هم با بي قراريت از خواب پاشدم ديدم با اينكه مرتب بهت استامينوفن دادم

تب شديدي كردي سريع بابا رو از خواب بيدار كردم دست و پاتو چندين دفعه شستيم و بهت قطره داديم خدا رو شكر تا ساعت ۴ تبت اومد پايين و شما راحت خوابيدي...........

خدايا شكرت بخاطر همه چيز

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت20:12توسط ماماني | |

به نام خداوند شنواي دانا

خدا رو شكر محمدصالح غذاي كمكي رو شروع كرد.

براش سوپ خوشمزه درست ميكنم و سبزي اونو هميشه تازه ميريزم خيلي سوپش رو دوست داره مخصوصا با ماست......

.

اما از قطره آهن كه خداييش خيلي بدمزه است بدش مياد...

..قربونش برم با زور مي خوره......و بقول باباش ما ميشيم جانگوله تا گل پسرمون قطره بخوره

الهي كه همه بچه ها سالم و سلامت با ناز پدر و مادر بزرگ بشن.....آمين يا رب العالمين 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت20:12توسط ماماني | |

به نام خداي كريم و بخشنده 

اومدن مامان و بابا مصادف شد با عاشورا و تاسوعا. 

پارسال این موقع محمدصالح تو شکم مامانش ۳ ماهه بود  ولی ماشاا.. امسال۶ ماهه من خونه بودم و نتونستم بیرون برم چون هم هوا سرد بود هم حالم خوب نبود....

ولی امسال خدا رو شکر لباس زیبای سقا رو که هزاران بار آرزوشو داشتم تنت کردم .وای خدای من چقدر زیبا شدی.....

پارسال بابا برای مراسم عزاداری با دوستش رفته بود بازار بزرگ و این لباس رو برای شما خرید ....وقتی از در اومد و لباس رو به من داد من گفتم از کجا میدونی پسره؟ چرا سربند یا قمر بنی هاشم؟ چرا خانم فاطمه الزهرا براش نخریدی.بابا هم گفت نمی دونم چرا ته دلم میگه پسره.ولی خوب اگه دختر شد سربندشو عوض میکنیم........

خلاصه اینکه امسال شما کلا با این سربند مشکل داشتی لباس رو ۱۰ دقیقه تنت کردم و ازت کلی عکس گرفتم شما هم هی جیغ میکشیدی.........

قربونت برم

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت20:10توسط ماماني | |

 به نام خدايي كه هرچه داريم از اوست

ديگه كم كم بايد آماده رفتن به خونمون ميشديم........

واي خداي من چقدر سخت بود قلبم داشت از سينم ميزد بيرون خيلي بهشون عادت كرده بودم

ولي رسم دنياست ديگه هر جا باشي آخر بايدبري.........

خلاصه اينكه بابا اومد سراغمون و ما برگشتيم.ولي چه برگشتني

مامان و بابا بندگان خدا تا يه هفته حالشون خيلي بد بود آخه ۶ ماه محمدصالح رو بزرگ كرده بودند

دايي و زندايي هم خيلي ناراحت بودند

شب اول كه اومديم تهران محمدصالح خيلي بدقلقي ميكرد و كلافه بود بخاطر هواي تهران ۱۰ روز كامل سرفه ميكرد برديمش دكتر خدا رو شكر تب نداشت.

چقدر هفته اول سختم بود ولي خوب گذشت

تازه اونجا فهميدم كه چقدر مامان و بابام زحمتمون كشيدن 

درست ۱۰ روز بعد مامان و بابا اومدن تهراندلشون خيلي براي محمدصالح تنگ شده بود.  

هزارتا بوس براي همشون

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02ساعت20:10توسط ماماني | |

بنام خدایی که همه مخلوقاتشو خيلي دوست داره حتی اونایی که خدا رو دوست ندارن

پريشب اولين شب يلدايي بود كه محمدصالح عزيزم در كنارم بود.....

خيلي بهمون خوش گذشت كلي عكس و فيلم يادگاري گرفتيم آجيل و انار و هندونه و .... فقط جاي بابا  خيلي خالي بود انشاا.. سال ديگه همه در كنار هم......

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت21:29توسط ماماني | |