بنام خداي مهربون و خالق ما ني ني هاي خوشگل و كوچولو
عيد امسال هم اومد مثل سالهاي گذشته ولي با يه تفاوت خيلي زيبا
آره........ اومدن محمدصالح به جمع خانوادمون خداجونم بازم شكرت........
مامان و بابا ودائي اومدن پيشمون . بهت عيدي دادن و كلي باهات بازي كردن. ما به خاطر فسقلي نتونستيم امسال جايي بريم.دائي ماني و زن دائي هم ۲ روز آخر از شمال كه برميگشتن اومدن پيشمون.
روز ۱۳ هم رفتيم پارك....اينم عكسش
عزيزكم تو همچنان عاشق دايي هستي و باهاش ميرقصي .ماست و پرتغال هم خيلي دوست داري فعلا پيش بابا موندي روز اول خيلي بهونه منو ميگرفتي بطوريكه بابا شب سر درد گرفته بود...ولي روز به روز به بابا عادت ميكنی.... وقتي ميام سركار و زنگ ميزنم خونه و صداي جيغ هاي تو رو میشنوم دلم خيلي برات زف ميره ..الهي قربونت برم شيرين زندگيم.......وقتي برميگردم از سركار حسابي شير مي خوري بعد باهم ميخوابيم بعد از خواب بهت آبميوه ميدم با قطره آهن و سوپ
اميدوارم امسال سال خوبي براي همه مردم باشه......انشاا..
+نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت7:46توسط ماماني |
|
اول اسفند قرارشد یه هفته ای همگی بیایم پیش پدربزرگ و مادربزرگ
........وای خدای من چقدر خوشحالم..........ولی گویا این مسافرت نزدیک ۲ هفته طول کشید.......مادر بزرگ برای دایی خونه ای را معامله کردند که بابا خیلی زحمت این معامله رو کشید...دستش درد نکنه.
محمدصالح جون تا خونه مادربزرگ خواب بودی.نزدیک پلیس راه دیگه کلافه و خسته شدی و حسابی جيغو داد راه انداختی تا اینکه رسیدیم خونه.........چقدر همگی از دیدن تو بعد از ۲ ماه خوشحال شدن و کلی قربون صدقت رفتن..........
درست شب اول بخاطر دندون درآوردن تا ۲ نصف شب گریه میکردی تا اینکه بابا رو فرستادم برات قطره استامینوفن خرید بغل هیچکس نمیرفتی فقط تو بغل من بودی ودائم گریه میکردی و میگفتی مم.......همه خیلی برات ناراحت شده بودند بیچاره زندائی ..........کوپ کرده بود و میگفت اگه بچه اینه بابا ما نخواستیم........خلاصه قطره رو بهت دادم و بعد از یک ربع خوابت برد.
صبح که از خواب پاشدی دیدیم دندونت مثل دونه برنج روی لثت سفیدی میکنه......
مبارکت باشه عزیزم.انشاا.. بقیه دندونات هم خیلی زود دربیاد........
+نوشته شده در جمعه 1387/12/02ساعت10:58توسط ماماني |
|
محمد صالح جونم توي ۷ ماهگي ديگه ماشاا.. بدون كمك ميشيني ...از خودت صدا هاي جالبي در مياري.شعر مي خوني ....ميزارمت تو كالسكه و با خودم مي برمت تو آشپز خونه تا به كارهام برسم........
ديگه وقتي ميبرمت حموم عكس العمل نشون ميدي و ميگي چرا سرمو مي شوريشبها تا دير وقت بيداري و از اين طرف تخت قل مي خوري مي ري اون طرف..........
جديدا روي دست راست و چپت مي خوابي و من كلي ذوق ميكنم مثل آدم بزرگها
چقدر عاشق کارتون و آهنگهای تلویزیون هستی حسابی گوش میکنی و می خندی
روز واكسنش هم فرا رسيد و رفتيم كلينيك نزديك خونه برات پرونده تشكيل داديم و واكسنتو زديم الهي قربونت برم زف كردي و از حال رفتي.منم سفت بغلت كرده بودم و نازت ميدادم.......
۳ نصف شب هم با بي قراريت از خواب پاشدم ديدم با اينكه مرتب بهت استامينوفن دادم
تب شديدي كردي سريع بابا رو از خواب بيدار كردم دست و پاتو چندين دفعه شستيم و بهت قطره داديم خدا رو شكر تا ساعت ۴ تبت اومد پايين و شما راحت خوابيدي...........
خدايا شكرت بخاطر همه چيز
+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت20:12توسط ماماني |
|
پارسال این موقع محمدصالح تو شکم مامانش ۳ ماهه بود ولی ماشاا.. امسال۶ ماهه من خونه بودم و نتونستم بیرون برم چون هم هوا سرد بود هم حالم خوب نبود....
ولی امسال خدا رو شکر لباس زیبای سقا رو که هزاران بار آرزوشو داشتم تنت کردم .وای خدای من چقدر زیبا شدی.....
پارسال بابا برای مراسم عزاداری با دوستش رفته بود بازار بزرگ و این لباس رو برای شما خرید ....وقتی از در اومد و لباس رو به من داد من گفتم از کجا میدونی پسره؟ چرا سربند یا قمر بنی هاشم؟ چرا خانم فاطمه الزهرا براش نخریدی.بابا هم گفت نمی دونم چرا ته دلم میگه پسره.ولی خوب اگه دختر شد سربندشو عوض میکنیم........
خلاصه اینکه امسال شما کلا با این سربند مشکل داشتی لباس رو ۱۰ دقیقه تنت کردم و ازت کلی عکس گرفتم شما هم هی جیغ میکشیدی.........
قربونت برم
+نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت20:10توسط ماماني |
|
بنام خدایی که همه مخلوقاتشو خيلي دوست داره حتی اونایی که خدا رو دوست ندارن
پريشب اولين شب يلدايي بود كه محمدصالح عزيزم در كنارم بود.....
خيلي بهمون خوش گذشت كلي عكس و فيلم يادگاري گرفتيم آجيل و انار و هندونه و .... فقط جاي بابا خيلي خالي بود انشاا.. سال ديگه همه در كنار هم......
+نوشته شده در دوشنبه 1387/10/02ساعت21:29توسط ماماني |
|
About
"بنام خداوند بخشنده مهربان" محمدصالح زيباترين ثمره زندگي بابا و مامانه که در شب دوشنبه ساعت 12:01 بامداد مورخ 18/4/87در بیمارستان نجمیه متولد شد.ما خدا را همیشه شکر میکنیم بخاطر دادن این فرشته الهی به ما و خداوند را قسم میدهیم به 5 تن آل عبا که به همه زوج های عزیز از این فرشته های نازنین هدیه کند. الهی یا رب العامین. محمدصالح عزیزم من این وبلاگ رو برات ساختم تا عکسها و خاطراتت را انشاا..در آینده بعنوان یادگاری تقدیمت کنم.دوستت داریم